درددل كه میكنی...
ضعفهايت، دردهايت را می گذاری توی سينی...
و تعارف می کنی كه هر كدامش را كه میخواهند بردارند...!!!
تيز كنند...
تيغ كنند...
و بزنند به روحت!!!
همین است که می گویند
بترس از روزی که رفیق درد دل هایت، خودش بشود درد دلت !!!
درد دارد...!!!

نظرات شما عزیزان:
پرستو 
ساعت17:47---24 مهر 1391
بعضی چیزها را نمی شود تمام کرد
بعضی چیزها با آدم میماند تا ...
بعضی چیزها واقعا درد دارد ...
هرچه بخواهی دورشان کنی نزدیکتر می آیند
و تو می مانی کجا نگهشان داری
تا مدام خودشان را به رخت نکشند !
بعضی سوال ها انگار بناست که همیشه بی جواب بمانند ...
مثل محو شدن حست ...
این همه دور ماندنت از من ...
و تمام دل کندنت ... . . .
بعضی چیزها ماندنیست ...
Oldlove 
ساعت14:53---26 بهمن 1390
بیا توبه کنیم!!
تو از همه ی دروغ هایت
من از همه ی دوست داشتنت
شاید که بی حساب شویم من و تو و این عشق...
ديگه بهمون سر نزني مهربان جون...!!!!!!
آجی 
ساعت22:36---25 بهمن 1390
توی دنیا دو تا نابینا میشناسم،
یکی تو که هیچ موقع عشقم رو ندیدی،
یکی من که کسی رو جز تو ندیدم
پاییز از زمستون غمگین تره چون بهارو ندیده،
ولی من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم
آجی 
ساعت22:36---25 بهمن 1390
بچه که بودم تا 10 میشمردم ،
فکر میکردم آخر همه چی 10 هستش،
حالا نمیدونم آخر دوست داشتن چقدره ،
ولی میخوام بگم دوستت دارم قدر 10 تای بچگی
آجی 
ساعت22:35---25 بهمن 1390
شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد
خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،
باید این گونه نوشت
هرگلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.
آجی 
ساعت22:35---25 بهمن 1390
كاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
كاش بودی تا فقط باور كنی بی تو هركز زندكی زیبا نبود.
آجی 
ساعت22:34---25 بهمن 1390
خواستم اسمتو گل بذارم،ترسیدم پژمرده شوی!
خواستم اسمتو خورشید بذارم،
ترسیدم غروب كنی!
اسمتو گذاشتم نفسم، كه اگه نباشی:نباشم*
آجی 
ساعت22:34---25 بهمن 1390
سكوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو
سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم
اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود
مرگ رامیپذیرم اگربدانم
روزی توخواهی فهمیدكه دوستت دارم
دوستت دارم فقط به خاطرخودت
آجی 
ساعت22:34---25 بهمن 1390
قلب من در هر زمان خواهان توست
این دو چشم عاشقم مهمان توست
گرچه لبریز از غمی درمانده ای
این نگاهم در پی در مان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظهاای آسوده باش
همدم دستان من داستان توست
آجی 
ساعت22:33---25 بهمن 1390
پاییز از زمستون غمگین تره چون بهارو ندیده،
ولی من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود
آجی 
ساعت22:33---25 بهمن 1390
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی…..
گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی…..
گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی…..
او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه باران زده
آجی 
ساعت22:33---25 بهمن 1390
نمی نویسم …..
چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
حرف نمی زنم ….
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی کنم ……
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم …..
زیرا اشک های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم ……
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام.
آجی 
ساعت22:32---25 بهمن 1390
گاهی هیچکس را نداشته باشی بهتر است!
داشتن بعضی ها، تنهاترت می کند...
آجی 
ساعت22:32---25 بهمن 1390
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
آجی 
ساعت22:32---25 بهمن 1390
به زمین خوردنــــــــــم
تنها بهانـــــــــــه ای بــــــود
تا شــــــــــاید
دوباره در چشمـــــــــانم نگــــاه کنی
و دستت را به دستــــــــــانم بسپاری
آجی 
ساعت22:31---25 بهمن 1390
چقدر دليل آوردم براي دلم
چقدر بهانه تراشي کردم
ولي انگار نه انگار
دلم به دل کندن از تو راضي نمي شد که نمي شد
به او گفتم که تو يک فرشته ا ي
و من که در آدم بودن هم کم آورده بودم !
با اين حال دور از چشم دلم
هميشه ، تو تنها آرزوي من از خدا بودي !!
آجی 
ساعت22:31---25 بهمن 1390
کاش هوا دوباره سرد می شد
بهانه ای برای آغوشی گرم
و بوسه ای پنهانی
اما دريغ از ابری ...
باز آفتاب آمد ...
افسوس
عاشق شدن گناه است
گناه بزرگی که کفاره اش يک عمر گريستن است
آجی 
ساعت22:30---25 بهمن 1390
لب از گفتن چنان بستم که گویی دهان بر چهره زخمی بود و به شد ( به مناسبت یک یک روزهای خونینی که تاریخ را شرمسار و ،لابه لای برگ هایی از کتاب های قطور و خاک خورده ی کتابخانه های خلوت ، گم کرد
آجی 
ساعت22:30---25 بهمن 1390
من بریده بریده،
اهسته تر از فریاد باران
من بی انقطاع،
کوبنده تر از تگرک
لابه لای نیلوفرهای وحشی ،
لابه لای ساقه های بلند نیشکر،
من گم تر از گریه ی پر هراس کودکان کار و
منتظر تر از نگاه های بی قرار افتاب گردان
من از
حرف های گفته و ناگفته لبریزم
آجی 
ساعت22:29---25 بهمن 1390
آن روز که یکی بود و یکی نبود و آنکه بود من بودم که میوه ی
عشق می چید چه کودکانه........
چه زبیا بود آن زمان بازی عشق ، گویی عشق بود که پرواز
میکرد به سوی دل
آجی 
ساعت22:29---25 بهمن 1390
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
آجی 
ساعت22:29---25 بهمن 1390
من سکوتم حرف است
حرفهايم حرف است
خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش ميدانستي کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نميترسيدي
که مبادا که دلت پيش دلم گير کند
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي دردت
سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من هرگز نيست.....
آجی 
ساعت22:28---25 بهمن 1390
از حالا تا ديروزهای بی انتها
عشق را خوردم
و با ان رشد دادم گياه زندگی را
اما بی تو
از حال تا فردا
خواهم سوزاند هر چه را
که در ان اثری از عشق است
و خواهم خشکاند درخت زندگی را ...
و از فردا تا فرداهايی بی انتها
خواهم مرد - بی تو - با تو !
آجی 
ساعت22:28---25 بهمن 1390
قطره اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
آجی 
ساعت22:28---25 بهمن 1390
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است.
آجی 
ساعت22:27---25 بهمن 1390
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
آجی 
ساعت22:27---25 بهمن 1390
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
آجی 
ساعت22:26---25 بهمن 1390
پاهایــــــم را بغــــــل می کنم .
سرم را می گذارم روی زانوهایم
که حالا جـــــای شانــــــه های تـــــــو را برایم پر کرده اند.
شانه هایی که ...
|